تبليغاتX
گلینک
اینجا نشسته ای و صدایم نمی رسد...
امشب 

بغض در صف مانده پشت عقده ها امشب

بر گلویم خفته آوار خدا امشب

 

مانده ام، هرچند میدانم که می آیی

پای پلکم میگذاری رد پا امشب

 

تا مگر همبسترم گردد فراموشی

من جدا خوابیده ام، ساعت جدا امشب

 

انعکاسم در خیال چشمهایت بود

گفتم این دیوانه میزد آشنا امشب!

 

در خیالت زنده ام، ای خواب بی تعبیر!

با توام! بودی! بمان! حالا کجا امشب؟

 

بست بی انصاف! این آغوش، خالی بست!

هست با من جای خالی تو تا امشب


طاقت سرخ غروب انتظارت سوخت

چند شب مانده به چشمان تو، با امشب؟

|+| نوشته شده توسط طاها میرحسینی در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 | موضوع:
وداع 

قطار خاطره ­ها رفت و بی تو وا ماندیم

نه! بیخیال !..... چه بهتر که رفت و جا ماندیم

 

میان قلب تو جامان نشد، دروغ چرا؟

وگرنه این همه تاخیر! پس چرا ماندیم؟

 

در آن وداع کسی فکر قاب عکس نبود

که وقت رفتن تو، زیر دست و پا ماندیم

 

گم ­ایم در کف تقدیر و حس گشتن نیست

یکی بگردد و پیدا کند کجا ماندیم

 

بدون لطف تبر، دستمان به هم نرسید

چه چاره بود؟ همینقدر آشنا ماندیم

 

چقدر وسوسه بارید پای گندم­ها

که آبروی خدا رفت و ما دوتا ماندیم

 

هنوز از پس یک عمر، لنگ قافیه ­ایم

دو مصرعیم که روی لب خدا ماندیم

 

***********

غبار سرخ غروبت هنوز یادم هست

چقدر پشت سرت آمدیم تا ماندیم

 

"به حرمت و شرف لا اله الا الله...."

در انتظار تو

 بر روی دستها ماندیم.....

 

|+| نوشته شده توسط طاها میرحسینی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 | موضوع:
خواب 

دوباره حرف تو شد، در عذاب افتادم

چکید اشکم و از چشم خواب افتادم

 

فسرد پرپرِ این یادگار زنده به گور

که از دو چشم تو لای کتاب افتادم

 

تمام عمر نشستم، نیامدی، سه- هیچ !

برای هیچ چه در اضطراب افتادم !

 

دلش نخواست نباشم، گرفت و عکسم کرد

من از نگاه تو در فکر قاب افتادم

 

مصاف اشک من و آزمون گم شدنت

قبول نیست، که با این حساب.... افتادم !

 

نیامدی و هنوز آن سوال باکره­ام

که روی تخت زمان، بی­جواب افتادم

 

به سر رسیدی و من مرز بی تو بودن را

تمام کردم و از تختخواب افتادم !

(طاها)

****************************

ششم اسفند، هشتادمین سالروز تولد هوشنگ ابتهاج بر کاروان شعر و موسیقی ایران مبارک!

|+| نوشته شده توسط طاها میرحسینی در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 | موضوع:
ریل 

نشسته‌ام سر خاك كسي كه خاكم نيست
شکسته­ام که برای شکسته جا کم نیست

به هم نمي‌رسم و ريل‌ها خبر دارند
دو انتظار موازی، کم است یا کم نیست؟


نشسته‌ام، چمداني و ساكي و بغضي
همین! برای نبردن یکی دو تا کم نیست


دل از بكارت تنهايي خدا خون است
دم غروب تقلای (ربنا...) کم نیست

چه زخمه زخمه شمردند بوسه‌هايم را
براي رفتن از دست آشنا كم نيست

كه عاشقانه دو پاي مرا قلم كردند
ببين كه پشت سرم رد شعرها كم نيست

مناره‌ها به افق‌هاي خود اذان زده‌اند
ميان قحطي اينجا فقط خدا كم نيست

و سوت خيس قطاري كه بي‌‌بخار رسيد
شتاب كن كه مسافر به ناكجا كم نیست


************
شكسته‌هاي كه جا مانده روي سكوها؟
قطار کو؟ چمدانم کجاست؟ ساکم نیست....

 

طاها - رشت

 

|+| نوشته شده توسط طاها میرحسینی در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 | موضوع:
بالا